علی گفت بیا برویم.قاچاقبر همه چیز را تضمین کرده.با ویزای افغانی تا مالزی میروی بعد هم اندونزی و بعد سوار کشتی می شوی .پایت که به خاک استرالیا برسد حتما پذیرش می گیری بعد دیگر خوشبختی و برو که دیگر باقی زندگی را مجبور نیستی سگ دو بزنی برای یک لقمه نان و بخاطر مدرک و بخاطر بی امنی و بخاطر هزار چیز دیگر.احمد فکر کرد چقدر خوب می شود اگراو هم مثل پسر داییش این راه را برود و مثل او سالی یکبار برای پز دادن بیاید و خوشبختی را احساس کند.این شد که پیشنهاد علی را قبول کرد و تنها دارایی خانواده اش یک خانه شصت متری را فروخت تا به استرالیا برود و بعد از آنجا پول بفرستد تا این بار خانه ی بهتری بخرند آن هم نه در گلشهر در طلاب.که دو طبقه باشد وصدو پنجاه متر هم زیر بنا داشته باشد و در ماشین رو حتما باید داشته باشدو...علی واحمد چند ماه روی این قضیه فکر کردند و سبک سنگین کردند و با بقیه هم پیمانان خود در این سفر جلسه ها تشکیل دادندو مشکلات احتمالی آینده را باه هم تجزیه تحلیل کردند و راه حل های منطقی پیشنهاد دادندو همه چیز را تمام شده دیدندو سفر شروع شد. مادراحمد قبل رفتن سر و صورت فرزند بزرگش را بوسید . گریه ها کرد و دست آخر هم یک "وان یکاد" انداخت دور گردنش.سفر شروع شد . بعد از هزار زحمت به اندونزی رسیدند. با آرزوهای خود فقط به اندازه یک دریا فقط یک دریا فاصله داشتند و یک دریا چیست در برابر اراده ی آدمی؟سوار کشتی قراضه ای شدند که چند برابر ظرفیتش مسافر داشت و اصلا به آن کشتی ای که قاچاقبر قولش را داده بود شبیه نبود.ناچار باید میرفت همراه بقیه و دل به دریا می سپرد.و سپرد دل به دریایی بی رحم.چند روز گذشت و چند روز دیگر هم.از دور ساحلی پیدا بود .قاچاقبر گفت داریم می رسیم بهشت آنجاست.همه با شوق به آن نقطه دور دست نگاه کردند.دریا طوفانی بود و دلهای مسافران هم طوفانی. فقط به اندازه نصف روز با آن بهشت توصیف شده فاصله بود.موج ها بلند و بلندتر شدند و کشتی قراضه در دست موجها این دست و آن دست میشد.وحشتی مافوق تصور همه را فلج کرده بود.هر دعا و وردی که بلد بودند زمزمه و فریاد می کردند.کشتی قراضه بود و سنگین.هیچ کنترلی بر خود نداشت.موج بلند آمد.موج بلند کشتی را درهم شکست.موج بلند همه رادر آب فرو برد.موج بلند رفت و با خود جان خیلی هارا برد.و علی را برد و احمد را و خیلی های دیگر را.و خانواده ای اینجاست که هنوز منتظراحمد است و هنوز امید دارند که او شاید شاید نجات یافته باشدو شاید همین روزها خبری از او بیاید.
نوشته های پیشین
آرشیو ماهانه
روزانه