درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 3 دی ماه سال 1390
به دنبال....؟
نوشته شده توسط مریم در ساعت 08:16 AM


علی گفت بیا برویم.قاچاقبر همه چیز را تضمین کرده.با ویزای افغانی تا مالزی میروی بعد هم اندونزی و بعد سوار کشتی می شوی .پایت که به خاک استرالیا برسد حتما پذیرش می گیری بعد دیگر خوشبختی و برو که دیگر باقی زندگی را مجبور نیستی سگ دو بزنی برای یک لقمه نان و بخاطر مدرک و بخاطر بی امنی و بخاطر هزار چیز دیگر.احمد فکر کرد چقدر خوب می شود اگراو هم مثل پسر داییش این راه را برود و مثل او سالی یکبار برای پز دادن بیاید و خوشبختی را احساس کند.این شد که پیشنهاد علی را قبول کرد و تنها دارایی خانواده اش یک خانه شصت متری را فروخت تا به استرالیا برود و بعد از آنجا پول بفرستد تا این بار خانه ی بهتری بخرند آن هم نه در گلشهر در طلاب.که دو طبقه باشد وصدو پنجاه متر هم زیر بنا داشته باشد و در ماشین رو حتما باید داشته باشدو...علی واحمد چند ماه روی این قضیه فکر کردند و سبک سنگین کردند و با بقیه هم پیمانان خود در این سفر جلسه ها تشکیل دادندو مشکلات احتمالی آینده را باه هم تجزیه تحلیل کردند و راه حل های منطقی پیشنهاد دادندو همه چیز را تمام شده دیدندو سفر شروع شد. مادراحمد قبل رفتن سر و صورت فرزند بزرگش را بوسید . گریه ها کرد و دست آخر هم یک "وان یکاد" انداخت دور گردنش.سفر شروع شد . بعد از هزار زحمت به اندونزی رسیدند. با آرزوهای خود فقط به اندازه یک دریا فقط یک دریا فاصله داشتند و یک دریا چیست در برابر اراده ی آدمی؟سوار کشتی قراضه ای شدند که چند برابر ظرفیتش مسافر داشت و اصلا به آن کشتی ای که قاچاقبر قولش را داده بود شبیه نبود.ناچار باید میرفت همراه بقیه و دل به دریا می سپرد.و سپرد دل به دریایی بی رحم.چند روز گذشت و چند روز دیگر هم.از دور ساحلی پیدا بود .قاچاقبر گفت داریم می رسیم بهشت آنجاست.همه با شوق به آن نقطه دور دست نگاه کردند.دریا طوفانی بود و دلهای مسافران هم طوفانی. فقط به اندازه نصف روز با آن بهشت توصیف شده فاصله بود.موج ها بلند و بلندتر شدند و کشتی قراضه در دست موجها این دست و آن دست میشد.وحشتی مافوق تصور همه را فلج کرده بود.هر دعا و وردی که بلد بودند زمزمه و فریاد می کردند.کشتی قراضه بود و سنگین.هیچ کنترلی بر خود نداشت.موج بلند آمد.موج بلند کشتی را درهم شکست.موج بلند همه رادر آب فرو برد.موج بلند رفت و با خود جان خیلی هارا برد.و علی را برد و احمد را و خیلی های دیگر را.و خانواده ای اینجاست که هنوز منتظراحمد است و هنوز امید دارند که او شاید شاید نجات یافته باشدو شاید همین روزها خبری از او بیاید.  

پنجشنبه 6 مرداد ماه سال 1390
چرا دورها؟همین نزدیکی..
نوشته شده توسط مریم در ساعت 8:18 PM

تلویزیون را روشن کردم.اخبار بود راجع به گرسنگان سومالی و قحطی و از این جور مسائل.گوینده خبر درباره قحطی در سومالی و سیل عظیم گرسنگان و اینکه آمریکا و سازمان ملل و بشریت گرسنگان شاخ آفریقا را فراموش کرده اند و اینکه این یک لکه ننگ بر پیشانی بشریت است و وظیفه ما چیست و از این حرفهای دهن پر کن را طوطی وار و تندتند ردیف می کرد.یادم آمد که همین زمستان در یکی از همین کوچه های گلشهر پیرمردی از سرما یخ زد و مرد.نزدیک یکی از بهترین مساجد گلشهر که تقریبا شیک است و هرگونه وسایل گرمایشی و سرمایشی دارد. اما فقط شیک است.و فقط می توانی آنجا نماز بخوانی و اینکه در روزهای سرد و در شبهای سرد پناهگاهی نیست برای امثال این پیرمرد که باید در کوچا ها سر کنند تا بمیرند.یادم آمد که دفعه آخری که به خانه خدیجه رفتم چشمان خواهرش از زور گرسنگی از حدقه زده بود بیرون و استخوانهایش درشت تر از همیشه از زیر پیراهنش خودنمایی می کرد و اینکه برادرش سرکار از شدت ضعف غش کرده بود و مادرش و همگی آنها رژیم داشتند چون لاغری برای سلامتی خوب است؟و ضعف کردن یعنی که بله داری کم کم لیپید آب می کنی و این نشانه خوبی است.یادم آمد که اینجا گرسنگی نیست و باید به فکر دورترها می
بود؟ 

جمعه 24 دی ماه سال 1389
یک داستان کوچولو!
نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:14 AM

ساس خوشبخت
ساسی تنها از ترس در سوراخی پنهان شده بود.یک روز از بیرون سوراخ صدایی شنید.""ساس بیچاره!چرا در این سوراخ تاریک و ترسناک پنهان شده ای؟"
ساس با ترس جواب داد:برای اینکه من خیلی کوچک هستم.
صدا گفته:خب که چی؟
ساس کمی فکر کرد.می خواست جوابی بدهد. به همین خاطر گفته:اگر بیرون بیایم ممکن است یک پرنده من را بخورد.
صدا گفت:درست می گویی.ممکن است این اتفاق بیفتد.
ساس که این را شنید ادامه داد:یا ممکن است زیر پای کسی له بشوم.
صدا دوباره گفت باز هم درست می گویی!
خیلی حیف است .ساس سرش را تکان داد و گفت:تازه ممکن است یک بچه ی شیطان من را بگیرد و بعد هم من را توی یک ظرف شیشه ای زندانی کند.آنوقت من حتما میمیرم.بعد از صدا پرسید:اینطور نیست؟صدا جواب داد:درست است حشره ی بیچاره.تو کاملا درست می گویی!
ساس که این حرف را شنید گفت:پس چرا باید از این سوراخ بیرون بیایم؟من اینجا راحت هستم هیچکس هم نمی تواند مرا اذیت کند.صدا گفت :دلت نمی خواهد سوار باد بشوی و کمی پرواز کنی؟دلت نمی خواهد از گرمای خورشید لذت ببری؟و اینکه از شیره ی شیرین گل سرخ بچشی؟اگر این چیزها را می خواهی باید از آن سوراخ بیرون بیایی!بیرون از سوراخ بادهای سبک اورا با خود پرواز می دادندو او روی آبهای خنک این طرف و آنطرف می رفت.او در میان چمنزار بازی میکرد و از شیره ی گلهای خوشمزه می خورد.ساس خیلی خوشحال بود او حالا یک حشره ی خوشبخت بود.مدتی گذشت اوبا یک ساس دیگر آشنا شدو با او عروسی کرد.آنها لای یک شاخه درخت لانه ی قشنگی ساختندو طولی هم نکشید که صاحب بچه های زیادی شدند.یک روز ساس دوباره همان صدایی را شنید که در سوراخش شنیده بود.صدا از او پرسید آیا هنوز هم فکر می کنی پرنده ها تو را بخورند؟ساس جواب داد بله هنوز هم فکر می کنم.صدا پرسید آیا هنوز هم می ترسی که زیر پای کسی له بشوی؟ساس سرش را تکان داد و گفت بله هنوز هم میترسم!و صدا دوباره پرسید از ظرف شیشه ای چطور؟نمیترسی یک بچه ی شیطان تو را در آن زندانی کند؟همیشه میترسیدم.هنوز هم میترسم.صدا گفت پس دلت نمی خواهد به آن سوراخ تاریک اما بیخطرت برگردی؟ساس گفت:نه! نه هیچوقت!صداگفت:آفرین تو واقعا ساس شجاعی هستی!!پس به زندگی ادامه بده و صدا ساکت شد و دیگر هیچ حرفی نزد.


(این داستان روی خودم خیلی تاثیرگذار بود.البته این داستان برای بچه های 6-10سال نوشته شده بود.خب من هم که هنوز کودک درونم حدود 7ساله هست برای من هم خوب بود خواندنش)

   1      2      3      4      5    >>