چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388
سال گاو
این سال گاو هم عجب سالی است . برای من که از اول و یک کمی قبل تر از اولش خیلی خوب بود خدا کند برای همه همین طور باشد . من و دوستم برای سال تحویل قرار گذاشتیم که به حرم برویم . این کار را هم فقط به خاطر این که تا وقتی محمود این جا بود همیشه سال تحویل در حرم بود انجام دادم . گفتم می روم و به جای محمود سال نو در حرم خواهم بود و برای همه دوستان دور از این جا دعا می کنم و نماز ظهر را هم در حرم می خوانیم . ساعت 11که با فاطمه قرار گذاشتم رفتم سر ایستگاه فلکه ی دوم تا او بیاید که گوشی ام زنگ خورد و خانم گفت که من یک کم کار دارم و بیا دنبالم . حالا من هم مجبور که دنبالش برم . وقتی به خانه شان رسیدم دیدم که هنوز حاضر نشده است و تا هنوز خودش را خوشگل نکرده است تا بیرون برود . دقیقا یک ساعت طول کشید تا خودش را آرایش کند . اول از شروع کرد به ور رفتن با چشمایش و خط چشم کشید و نزدیک یک ربع مشغول این کار بود . بعد رنگ مالی ابروهایش و بعد از او پنکک زدن و بعد از او ور رفتن با لب هایش و بعد سایه زدن پشت پلک هایش و بعد هم سرخ کردن لب و گونه هایش و آخرش یک ضد آفتاب . در این مدت هم من از عصبانیت فقط خود خوری می کردم که چرا با او قرار گذاشته ام و حالا باید منتظر اتمام گریمش باشم . بعد به خود آمدم و خودم را یک کم شلخته احساس کردم که این عملیات طولانی را انجام نمی دهم و خیلی ساده بیرون می روم . راستی که حوصله ی این کار ها را ندارم . خلاصه ساعت 12 از خانه فاطمه بیرون شدیم تا حرم بریم.نیم ساعت هم منتظر اتوبوس شدیم و آخر یک ربع به یک به مقدم رسیدیم .گفتیم که تا حرم یک تاکسی می گیریم ولی دریغ از یک ماشین . همه پیاده به حرم می رفتند ما هم همین طور.راه رفتن با کفش 10 سانتی واقعا مکافاتی دارد .تا به حرم رسیدیم احساس کردم که پاهایم از خودم نیست .کمرم تیر می کشید .وقتی رسیدیم اولین بار این همه جمعیت را درحرم دیدم .تمام درهای ورودی را بسته بودند و خیلی ها هم پشت در مانده بودند ما هم مثل همه .مجبور شدیم روی زمین بنشینیم با لباس های پلوخوری روی خاک های پیاده رو . تا وقت سال تحویل همه چیز خوب پیش می رفت به جز این آفتاب که مزاحم بود و مستقیم روی سر ما می تابید و البته چند نفر که کنار ما بودند و تمام حرف های ما را گوش می کردند .از اون بچه سوسول های ناز نازی که به خاطر شلوغی زیاد ماموری چیزی نبود که به ما گیر بدهند که چرا زن ها و مرد ها مختلط هستند . تا وقتی که سال تحویل شد چند بار از بلندگو برای سلامت همه ی ایرانیان دعا شد انگار نه انگار که چند تا افغانی بی مدرک هم همین گوشه ها نشسته و این ها هم آدم هستند و اصلا ما هیچی فقط سال نو را برای مسلمان ها ی ایرانی مبارک باد می گفتند مگه بقیه سال نو را جشن نمی گیرند . البته این اولین باری نبود که احساس شلغم بودن به من دست داد . ولی از همه بدتر وقتی بود که داشتیم از طرف حرم به سمت مقدم می رفتیم . در بین اون جمعیت یک خانم که از ریخت و قیافه اش معلوم بود از یک کوره دهاتی به مشهد آمده از یک دختر همشهری پرسید که از کجا آمدی؟ دختره هم گفت من مشهدی هستم . و خانم هم یک نگاه تحقیر آمیزی بهش کرد و به من گفت تو هم مشهدی هستی؟ من گفتم به من میاد مشهدی باشم . چند دقیقه با خودش فکر کرد و گفت به قیافه ات میاد که از ژاپن آمده باشی و به حساب خودش مرا می خواست مسخره کند ولی من گفتم نه عزیزم من از اسلو اومدم !خانمه گفت نمیشناسم . حالا راهش دوره ؟گفتم آره دوره .باید با هواپیما بیایی. خانمه گفت ما از همدان 80 هزار تومان خرج کردیم و با هواپیما آمدیم شما با چی آمدید . من گفتم با هواپیما و نفری 500هزار تومان کرایه هواپیما دادیم . خانمه داشت از تعجب شاخ در می آورد که یک افغانی عقب مانده سر از چه جاهایی که در نمی آورد . خلاصه به جای اینکه ثواب کرده باشیم یک مشت گناه جمع کردیم چون آن قدر فاصله ی بین حرم و چند خیابان اون طرف تر شلوغ بود که مدام در آغوش مردان از این طرف خیابان به اون طرف هل داده می شدیم . و هر چی تلاش می کردیم که خود را از این وضع نجات بدیم غیر ممکن بود .چند نفر نزدیک بود زیر دست و پا له شوند و چه فحش های آبداری که زن ها به همدیگر و به مردان حاضر در جمع می دادند مردان هم جواب های قشنگ تری به آنها می دادند . یادم باشد اگر عمری بود دیگر برای سال تحویل به حرم نروم تا تجربه اون همه فحش و فشار شب اول قبر را تکرار نکنم!